تبليغاتX
آنچه هستم...
یا الله

تو آنطرف حال نشستی و من این طرف..اما خیلی دورتر میبینمت!

دارم به نسبتی که بین من و تو بوده و دیگر چیزی ازش نمانده فکر میکنم..

به این هم فکر میکنم که از زنانگی فقط این را میدانی که لبهایت را بنفش کنی،لباس بنفش بپوشی چون این مذکری که کنارت نشسته اما اصلا حواسش به تو نیست رنگ بنفش دوست دارد.

دلم فقط به اندازه ی همان ته مانده ی نسبتمان،به حالت میسوزد! تواولین و آخرین دختری نیستی که چون پدر احمقش و مادر نادانش خوبی دخترشان را میخواهند،باید عمری بنفش بپوشد!

...

 

اینجا نوشتن رو دیگه نمیخوام.تموم شد.

از بودناتون ممنون.
+ ????? ??? ??  شنبه بیست و سوم شهریور 1387????   ???? یه دختری...  | 

یا حق..

 ـ تو کافی شاپی که معمولا با دوستام میریم خیلی حس امنیت ندارم..هرچند وقتی باهاشونم حواسم به اطرافم نیست..اما شلوغیش اونم با شهر بازی که اونطرفش داره یک کم آزار دهنده اس!حالا پس از چش چش کردنهای زیاد یه کافی شاپ بی پله، بزرگ،دنج و خلوت پیدا کردم اما ماه رمضون شد که! بعد افطار؟ اوه.. کی حال داره بعد افطار بره اون سر شهر!به دلم میگم نق نزن و  وعده ی بعدا رو بهش میدم اما من که میدونم کوتاه نمیاد من و بعد افطاری میکشونه اونجا!!

 

ـ نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل

آفرین دل

مرحبا دل..

 

 

 

+ ????? ??? ??  یکشنبه دهم شهریور 1387????   ???? یه دختری...  | 

یا...

سینما که میریم همیشه چند تا صندلی اول هر ردیف رو رزرو میکنیم..اما اینبار فروشنده بیخبر از همه جا صندلی های سر سطر رو داده بود اما کنار دیوار،جوری که جای من نبود..ما هم چون شلوغ نبود سر جای خودمون ننشستیم.

سینما سرده.بادم زمینی و چیپس هم نمیخوام.فقط میخوام فیلم ببینم. اول فیلم نمیدونم کجا سیر میکنم که نمیبینم. مَسی به پهلوم میزنه که" شروع شده ها !"

صندلی جلوی من زن و شوهر جوونی نشستن که چیزی از فیلم نگذشته میرن! پیش خودم میگم نکنه یه خبر بد شنیدن که رفتن..شایدم یه خبر خوب!با نگام تا در دنبالشون میکنم!

چیزی نمگذره که بر میگردن با یه عالمه خوراکی.خیالم راحت میشه! قشنگ بود با هم رفتنشون.

ناخواسته چشمم میره سراغه اعمال آقای همسر..پلاستیک خوراکی رو میذاره روی صندلی کنارش..یه ساندویچ بر میداره..منتظرم نصفش کنه  بده به خانومش اما بهش گاز میزنه..پس نتیجه گیری میکنم خانومه میل نداشته!میام نگاهمو ازشون بگیرم و فیلم ببینم که آقاهه ساندویچ رو میگیره جلوی دهان همسرش اونم گاز میزنه..لبخند میزنم..به نوبت به ساندویچ گاز میزنن تا تموم شه..باز آقای همسر دست میبره طرف خوراکی ها..یه ساندویچ دیگه..یه کم تعجب میکنم با وجود دوتا ساندویچ اما خواستن با هم بخورن!ساندویچ دوم رو هم تا آخر به سبک قبلی خوردن.

وقت نوشیدنی شد اینم به نوبت..چیپس رو که باز کردن آقاهه یکی تو دهان خودش میذاشت یکی دهان خانومش..فقط یه بار آقاهه بی خانوش رفت بیرون که اونم قابل حدس بود کجا میره!

تمام وقتی که نگاهم بهشون بود هر چند جز لبم نگاهم هم لبخند داشت اما مدام فکر میکردم،وابستگی ..دلبستگی..یا هر چیز دیگه ای که اسمشه تا این حد درسته؟! وبه نتیجه ای هم نرسیدم!

...از اون طرف

فیلم جوریه که باید به همه حرفای کاراکترها خوب گوش داد به حرکاتشون هم خوب نگاه کرد..یهو از پشت انگار دارم هل میخورم..یه پسر بچه اس! اونقدر کوچیکه که نمیشه دیدش!

یقه اش رو با یه انگشت میگیرم میکشمش طرف خودم..سینه اش خیسه و سرد انگار آبی که خورده ریخته. باهاش که حرف میزنم نمیفهمم چی میگه..خیلی نمیگذره که روی جا پایی هام ایستاده و خیره خیره نگام میکنه..هرآن میترسم بیفته پاهام بر میدارم که جا واسه اون باشه ..نگاه خیره اش حواسم و از فیلم میگیره..لپشو میگیرم سرده سرده! میگم مامان کجاس؟ با انگشت جایی رو نشونم میده که نگاه نمیکنم..میگم برو پیش مامان..سر تکون میده و میره...اما الان دلم یه عالمه اونو میخواد!!!!

 

 

 

+ ????? ??? ??  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387????   ???? یه دختری...  | 

یا الله

 

اینروزها زبان انگلیسی فرا میگیریم با کمترین امکانات! انگلیسی میخونیم با شمع.

البته شمع فقط برای استادمونه.پیش تاریکیه کلاس گرما مشکله خیلی کوچیکیه!

مشکل تاریکی حتی با همکاریه یکی از بچه ها که نور گوشیشو میتابونه به تخته کم نمیشه.

خیلی نمیگذره که حجابها برداشته میشه و کلاس زبان میشه فشِن کلاس.

سر ِکلاس مقنعه از سرم برنمیدارم.راه به راه هم تکونش نمیدم تا کمی خنک بشم.غر هم نمیزنم.و گاهی از قلقلکهای قطره ها رو کمرم میخندم! 

 سعی میکنم یادم نرود ادامه ی کدام نسلم!؟!

+ ????? ??? ??  شنبه دوازدهم مرداد 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

یا الله

توی یه رستوران رسمی نشستیم.همه کاردهاشون دست راستشون و تکه گوشتشون رو میُبرن و با چنگالی که دست چپ دارن تو دهانشون میذارن!

فقط یه نفر هست که چنگالش دست راستشه!!

 

ـ سر میزنم بهتون اگه باز گیر نکنه کارام!

+ ????? ??? ??  چهارشنبه نهم مرداد 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

میخوام چیزی بخونم..نمیشه.میخوام بنویسم باز هم نمیشه.باز نفسم بالا نمیاد.خوب میدونم از چیه!

صدای مهستی رو میشنوم/ بگو در شبهای تو چی میگذره؟/

امشب شبه...

/ من تو دستای تو پیمونه میشم/ با همه مستی و آشفتگی هام من برای تو یه میخونه میشم/

میخوام به خاطر این شب شاد باشم. فقط میخوام.بساط شادیم اما جور نیست.

/بی تو عمرم مثل آهنگ سکوت/توی لحظه های خالی میگذره/

من برای این شاد بودن نیاز به همراهی دارم.من هیچوقت همدرد نخواستم.اما الان همشاد میخوام.نیست.

/تو سکوتم که به عرفان میرسه/غزل خواجه ی شیراز و ببین/

جای تو اون جمله ی مخصوص این روز رو به کی بگم؟

/تو به میخونه نرو عزیز/ من من برات قصه ی مستا رو میگم/

مثله  رقاصه ی معبدا میشم/ سِر ِ عشق بت پرست ها رو میگم/

ــ خوشحالم که آمدی.بی شک زمین بی تو برایم چیز بزرگی کم داشت.

 

 

+ ????? ??? ??  یکشنبه شانزدهم تیر 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

از اینکه همیشه یهو راهی رو که انتحاب کردم،برم یا عوض میشه یا عوض میکنم،خوشم میاد.

شاید آنچنان که باید آرامش ندارم اما یکنواختی نیست حداقل!

مثلا فکر میکردم این وبلاگ همیشگی ست..اما به ادامه دادن شک کرده ام.

هرآن ممکن است دستم بلغزد روی گزینه ی حذف وبلاگ.

از طرفی هم دنبال دلایلم میگردم از آن زمان که شروع کردم.نیستنشان.گم شدن یا فصلی بودن.!؟

در هر حال من که فعلا کوتاه نمیام..برم فکر کنم ببینم زور رفتن بیشتر میچربد یا ماندن!

پ.ن: از عنوانم خوشم اومد .ذوق کردم

+ ????? ??? ??  سه شنبه یازدهم تیر 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

یا الله

 

حال دلم خوب است..

این روزها دارم زندگی میکنم..

کم کَمَک میشود همانطور که دلم میخواست..

 

 

پ.ن:میتوانید همگی یک صدا بگویید به من چه!!!

+ ????? ??? ??  پنجشنبه سی ام خرداد 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

 راوی دعوتم کرد بازی.

۱۰چیز که دوست داشتنین واسم و ۱۰ تا چیز که دوسشون ندارم:

 

1. بارون

_ هیچ چیزو تو دنیا  بیشتر از بارون دوست ندارم.آرومم میکنه.

 

      2. بارون

_ وقتی میاد خدا لمس کردنی میشه..انگار خداس که مهمان زمین میشه

 

3. بارون

...

 

4. عکاسی _ عکس

_ دوست دارم لحظه ها رو نگه دارم.

 

5. نقاشی

6 . شیر کاکائو و چایی

_ هر دو آرومم میکنن

 

7. فیلم

8. نوشتن

9 . کتاب

10 .مهربونی

- - -

1. از زرنگی بدم میاد.

2. از پروویی بدم میاد.

3. از ضعیف بودن بدم میاد.

4. از اینکه  وقت نیازمند شدن خودشونو به موش مردگی میزنن بدم میاد.

5. از استفاده ی ابزاری کردن از آدمها بدم میاد.

6. از بی مرز بودنها بدم میاد.

7. از اینکه عده ای دائم دلشون به حال خودشون میسوزه بدم میاد.

8. از اینکه که قدرت مبارزه ندارن و اسم کوتاهیشون میزارن مطیع بودن بدم میاد.

9. از اینکه پیش بیچاره ها خودمو به بیچارگی بزنم بدم میاد.

10.از اینکه دائم به خودم تخفیف بِِِِِدم،بَدم میاد.

10.از اینکه بهم دستور بدن هم بیزارم.

 

پی نوشت:از این دو لیست آدمها حذف شدن..

 

+ ????? ??? ??  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

یا دیان

 

میخواهم آنچنان که هستم باشم..بی آنکه بترسم و مراقب نگاهم،لبخندم،کلامم باشم..

اما ترس سنگهایی  که به تو خورده و تو را از خود بودن و مهربان بودن وا میدارد ناچارم میکند کس ِ دیگری باشم..

و من هم این مبادا بر دوش میکشم که سنگهایِ ِ هراس ِ تو سرم را بشکند...

کمی دلم میگیرد...

 

+ ????? ??? ??  شنبه یازدهم خرداد 1387????   ???? یه دختری...  | 

یا دیان

...

روی مبل کنار تلوزیون نشسته و کمی ژست روانشناسانه به خودش گرفته.. من هم روبه رویش با همان لبخندِ ناخودآگاه همیشگی...به سختی میخورد که دو سه سالی از من بزرگتر باشد.شاید به خاطر موقعیتم بود فکر کرد غمگین و دلزده ام..شاید هم دنبال یک کیس مناسب بود که روانش رو ریشه یابی کند..پرسید:

 _ کتابهای روانشناسی هم میخونی؟ /  _ نه. علاقه ندارم. /  _ چرا؟ / _ خب علاقه ندارم!

به تکیه گاه مبل تکیه داد و سکوت کرد.وقتی میخواست با قدرت کلام بیشتری حرف بزنه تکیه اش رو از مبل میگرفت، میخزید سر مبل و سیخ مینشست.در همان حالت پرسید: قبلا پیش روانشناس رفتی؟ / _چطور؟ / _آخه این دوست نداشتنت باید یه دلیلی داشته باشه! / _ ببینید به او چیزی که این روزها به عنوان علم روانشناسی میدن خورد مردم اعتقاد ندارم./ _ اما کتابهای خوبی تو این زمینه هست!مثلا کتابهای آقای فلانی راههای شاد زیستن (این رو که میگفت باز خزید جلو مبل،تازه نمیدونست که دست گذاشته دقیقا روی همون قسم کتابهایی که بیزارم)لبخندی زدم و گفتم: من این نوع شادی ها رو دوست ندارم!

تو نگاهش تعجب بود..باز سکوت کرد اما تکیه نداد...گفت: اما خیلی ها  با این کتابها به شادی رسیدن، خود من خیلی اوضاع روحیم نامناسب بود..از وقتی این کتابها رو خوندم و چند جمله تاکیدی زدم به دیوار اتاقم و هر روز با خودم مرورشون کردم خیلی تغییر کردم به شادی رسیدم..خیلی خوب بود.(بین حرفاش مکث میکرد،منتظر بود چیزی بگم، چی داشتم بگم به چنین معتقدی؟فقط با سکوت بهش لبخند تحویل میدادم ،احساس میکردم هر چی ادامه بدم بیشتر گیجش میکنم..تو دلم بهش میگفتم از چی بهم ریخته بودی که با چند تا جمله به شادی رسیدی..اصلا معنی شادی رو میدونی؟؟؟) هی ادامه داد هی  لبخند زدم و سر تکان دادم..تا اینکه طاقتم تموم شد وقتی پرسید: چرا شاد نیستی؟ / _ ببینید نگفتم شاد نیستم..این نوع به شادی رسیدنها رو قبول ندارم..اصلا شادی نیست اینا!! یعنی چی من یه روز از خواب بیدار شم و و تصمیم بگیرم که من از امروز شادم وهی الکی هم بخندم..مگه میشه!؟ شادی باید جوهری باشه..درونی!! من باید یاد بگیرم با همه ی مشکلات و غمهام شاد باشم نه اینکه تصمیم بگیرم که شاد زندگی کنم و در ازای این غمهامو بذارم یه کناری و نبینمشون.....اون شادی که شما دارین ازش حرف میزنید فقط یه نقابِ..دروغ گفتن به خودمون ِ ..من میگم واسه رسیدن به شادی باید یه مسیر طولانی رو طی کرد باید از یه سری غمها گذشت.. / _ تو از این مسیر گذشتی؟ / _ نه هنوز،اما به گمونم درونشم.

اخر حرفم که نقطه گذاشتم به مبل تکیه داده بود..و نگاهش مات و خیره بود..وقتی که رفت توی صورتش هیچ تاثیری از حرفهایم نبود...شاید او هم همین را دید...

 

+ ????? ??? ??  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

دلم برات تنگ شده...به همین سادگی..

این قبول که اگر بودی نگاهم یا سوت زنان به هوا بود یا مورچه های روی زمین را دنبال میکرد..اما کاش بودی...این روزهای گیج..این روزهای گنگ و اخمو..این روزهای پر از صخره...توانم را برای مقابله با دلتنگی میگیرند..و به دلم اجازه ی تنگ شدن میدهم...دلکم راحت باش...
+ ????? ??? ??  جمعه بیستم اردیبهشت 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

زخمها جلوتر از زمان دارن پیش میرن...

و زمان جا مونده دیگه نمیتونه مرحم خوبی باشه...

 

 

 

 

+ ????? ??? ??  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387????   ???? یه دختری...  | 

یا الله.. 

 

داریم فیلم لحظه ی انفجار" حسینیه ی شهدای" شیراز رو میبینیم،

یه مداحی بود واسه" امام زمان "بعد هم انفجار...

میگه:  تا کی گریه؟ تا کی روضه؟چرا دیگه واسه امام زمان گریه میکنن؟بسه دیگه!

میگم: یه نگاهی به دنیا بنداز! چی جوری شده؟

دیگه بهش نمیگم که دنیا شده سه ضلع که دوتا ضلع رو به رو قاچاق مواد مخدر و اسلحه است،ضلع پایین ص.ک.ص.

اینا دلیل کمی نیست واسه گریه کردن که ناجی بیاد..

دنیا هم صبور شده..

 

  • گند جهان مشام مرا آزرد...
+ ????? ??? ??  شنبه هفتم اردیبهشت 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

 یا الله...

آن بلند قامت بلوری که شکست،نگفتم دیگر به چشمهایم اعتماد ندارم.

من دیگر به هیچ آدمی اعتماد ندارم...

و به این باور رساندند مرا که " خوبی هم میتواند فریبنده باشد "

و من داغدار تمام خاطرات و خوبی هاتان تمام دیشب را گریستم..

و اینک...دوباره و دوباره...

تصویر ساده لوحی خویش را رو به رویم میکوبم

و به زاری میگریم...

+ ????? ??? ??  شنبه سی و یکم فروردین 1387????   ???? یه دختری...  | 

یا الله

...

 

چرا آدمها وقتی که نشسته اند صمیمی ترند

نسبت به وقتهایی که ایستاده اند؟؟

چرا قدرت طلبی با ایستادن همراه است؟!

چرا وقتی که خوابیدنی حرف میزنند؛صدایشان، کلماتشان مهربانتر است؟

در همخوابگی ها چه رازیست که در نشستن ها پیدایش نمیکنم؟!

ودر کنار هم نشستن ها چه؛ که در ایستادن ها نیست؟

گاهی از اینکه برایم ایستادنی نیست که اینگونه قدرتی بسازم شادم.

و شادترم که حس قدرتت را می ستانم؛به هر چیز نگاه میکنم

جز صورت تو آن بالا...

 

+ ????? ??? ??  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387????   ???? یه دختری...  | 

 یا الله...

 

سفر به جنوب...

جایی که هیچ وقت دوست نمی داشتم..

تمام رضایتم به سفر برای دیدن دریا بود...پی آرامشی میگشتم که دریای شمال همیشه می دهد.

 دست خالی برگشتم...آرام بود و مهربان...  آرام کننده نه ...

اما سفر هم حتی اگر بد، این خاصیت را دارد که دستت را میگیرد...به کناری میبرد...

زندگیت را هم با همه جزئیاتش با کمی فاصله روبه رویت میگذارد..و میگوید نگاه کن..خوب نگاه کن!

و تو یک لحظه هم چشم بر نمیداری...

 به وقت برگشت چشم از زندگیت که میگیری...تو میشوی و جاده، نگاه خیره و سکوت..

...

خستگی سفر هنوز در تنم نشسته و انگار قصد برخاستن ندارد!

 

 

 

 

 

 

گفتم:به جایی میرسی که اشک کم است..خیلی کم..بغضی نیست..فقط کمی گلویت درد میکند..

به جایی میرسانندت که نه اعتراض توانی نه سکوت..

مرا تاب از دست دادن نیست ــــــــ

نمی دانم آنکه سعی در گرفتن تو دارد

تویی؟

منم؟؟

یا --- خـــــــــــــــــدا؟؟؟

 

+ ????? ??? ??  جمعه شانزدهم فروردین 1387????   ???? یه دختری...  | 

 

  • پنجه در افكنده ايم
    با دست هايمان
    به جاي رها شدن.

    سنگين سنگين به دوش ميكشيم
    بار ديگران را به جاي همراهي كردنشان.
    عشق ما نيازمند رهايي است
    نه تصاحب.

    در راه خويش
    ايثار بايد
    نه انجام وظيفه

  •  

    for every step in any walk

    any town of any thought

     ...i'll be your guide

     

    + ????? ??? ??  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387????   ???? یه دختری...  | 

    ای دوست قلبهای خاموش...

     

    عادت به کشاندن لبهایم به اینور و اونور صورتم ندارم..میگذارم خودش بیاید لبخند..

    سال نو

    با دردهایی که کهنه تر میشوند..

    احتمالا مبارک...

    ...

    سال برآورده شدن آرزوهاتون باشه ۸۷

     

    + ????? ??? ??  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386????   ???? یه دختری...  | 

     یا الله

     ...

    این روزها به هر گوشه از خودم که مینگرم، یادم می آید...

    دو سال پیش...وقتی که با ژست مخصوص به خودش و آن دماغ همیشه از سرماخوردگی قرمز روبه رویم می نشت و تلاش میکرد من جور دیگر ببینم...تمام آن وقتها من با اطمینان کامل از عقیده هایم در برابر تلاشهایش فقط لبخندی آمیخته با پوزخند میزدم...

    این روزها آنچه رنجم میدهد..گیجم میکند...پلکهایم را سنگین میکند شک است...که آن مرد راست میگفت؟؟؟

    من چرا این شکلیم؟چرا از همه چیز چماق میسازم بر سر خودم میکوبم؟؟؟چرا در برابر همه چیز حس گناه ولم نمیکند؟؟؟

    نمی دانم کدام باید بود...به خودم میگویم اگر آنچه بودم باشم و بمانم شاید ادامه حماقت و رنج بیهوده بردن باشد!

    اگر بشوم آنچه او میگفت..از کجا معلوم که سرآغازی برای کور شدن نباشد!!!

    این روزها همه چیز نا ملموس است..حتی تمام حسها...

    فکر میکردم خودم را به دلم سپرده ام...خیال بود...

    میترسم..پیش خودم هم پناه نتوانم...

     

    + ????? ??? ??  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386????   ???? یه دختری...  | 

     

     

    یا محول 

     

     

    انگار دارد لحظه هایی از گذشته به صورت گزینشی تکرار میشود!

    با این تفاوت که آن وقتها تلخیشان را  می بلعیدم..امروز بالا می آورم..

     

    دیویداُف ای که میزنه داره خاطره های این روزهامو میسازه!

    ..

    سرم درد میکنه...نای نوشتنم نیست...

    + ????? ??? ??  سه شنبه هفتم اسفند 1386????   ???? یه دختری...  | 

    یا الله

    «با کدامیک از شهدا یا حماسه سازان عاشورایی انس و الفت بیشتری دارید و به کدامیک ارادت بیشتری می ورزید؟»

    به مصيبت کربلا که فکر ميکنم...شيفته عباس ميشم

    به تشنگی لبهای يه دختر بچه ی سه ساله فکر ميکنم

    شيفته ی عباس ميشم..

    به دست فکر ميکنم ..پر آب..به ولع تشنگی..به ترس بچه ها...به جيغشون 

    شيفته عباس ميشم

    به انتهای مردونگی و انسانيت فکر ميکنم...شيفته عباس ميشم

    به مهربونــــــــــــــــــــــــــی...

    قربونت برم

    به عباس که فکر ميکنم

    شيفته تو ميشم...

     

    + ????? ??? ??  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386????   ???? یه دختری...  | 

    یا دیان

    اول از همه بگم راوی خوب یادمه که به شور دعوت شدم..جواب میدم..به محض اینکه کلمات بیان.

    این پست صرفا یک پست خبری ست از این جانب:

    ــ چند روزی ست به طرز شگرفی چند شخیصیتی شدم..مثال نزنم بهتر است!

    ــ زبانم رو دقیقه ی نود میخونم اونم با هزار ترس..سر کلاس خدا خدا میکنم نگاهش به من نیفته!

    ــ وقتی میخوابم...تمام وقت میشنوم...گاهی انگار روحم بالای سرم نشسته!

    ــ برعکس همیشه...معمولا تو اتاقمم...و هیچ چیز ارزش بیرون رفتن نداره.

    ــ عاشق چیپس شدم...(سرکه نمکی)

    ــ شدیدا گیجم چون فهمیدم صدام...تصویرم...و درونم با هم هماهنگی ندارد!

    ــ دلم برای تمام کسانی که با من سرکله باید بزنند میسوزد!

    ــ هیچ خوراکی را دوست ندارم..جز ته چین

    ــ به یک آهنگ گیر میدهم و تا آخرین توان بهش وفادار می مونم!

    ــ شبها مهربانم...و روزها به قوله آبجی کوچیکه گاهی گاز میگیرم.

    ــ میزان حرف زدنم با ادمهای توی ذهنم کمی پایین اومده!

    ــ وایییییییییی ..لجبازی،لجبازی اینروزها کلی آرومم میکنه..اما هیشکی نیست من باهاش لج کنم!

    بازم هستا..اما فعلا همینا باشه!

    + ????? ??? ??  شنبه بیستم بهمن 1386????   ???? یه دختری...  | 

     

    قسمت اول پاک شد!

    ــ ــ ـــ ـــــ ــ

    ببخشید

    برایتان امکان دارد،وقتی دو خط شعر میخوانم

    یک ترانه به گوشم میرسد

    زود ندوی توی ذهنم؟ ژست نگیری؟ لوس نشوی؟

    همین که توی ذهنم  وول میخوری و بیرون نمیروی بس است برایم!

     

     

    + ????? ??? ??  جمعه دوازدهم بهمن 1386????   ???? یه دختری...  | 

     

    گاهی اصلا به آهنگه گوش نمیدم..پی اون چیزیم که داره خونده میشه

    گاهی فقط میخوام با آهنگ آرووم شم..پس به ترانه گوش نمیدم...

    بعضی وقتها هم هیچ کدومو گوش نمیدم...

    شب از نیمه گذشته...

    چهارزانو روی کاناپه نشستم،یه عالمه دفتر و کتاب هم ریختم دورو ورم

    گوشی توی گوشم...تا آخرین حد صدا بلنده

    (مرا با نگاهت به رویا ببر     مرا تا تماشای فردا ببر...)

    تمام وقتهایی که به گلهای قالی خیره بودم و این آهنگو گوش میدادم خوب یادمه!

    (از زندگی سیرم مکن ای بیوفا     آتش مزن قلب پر از عشق مرا..)

    چقدر آرومم با این!

    (تو رفتی و دلم غمین شد     قرین آه آتشین شد

    از آن شبی که برنگشتی..

    جهان که شادی آفرین بود       به چشم من غم آفرین شد...)

    باز آرومم...

    (مینویسم همه ی هق هق تنهایی را    تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی..

    تا تو در همهمه همراه سکوت باشی...)

    تمام ساعتی که از سفر یک روزه بر میگشتیم و من تمام وقت

    به موهای تو خیره بودم پیش چشمم ورق میخورد...

    (ببین که از تبش دارم آب میشم آسون...توی دستای گرمت منم برف زمستون

    به من نخند عزیزم پریشونم...پریشون...)

    صدای این آهنگ یادته بلند بود؟...و من شرط بندی رو پنج بار باختم!

     

    : فعلا این قالبو داشته باشین... ! تا یه عکس خوب بگیرم واسه قالببهتر از اون قهوه ای هست

     

     

    + ????? ??? ??  چهارشنبه سوم بهمن 1386????   ???? یه دختری...  | 

     

    یا الله

    برف می اومد.غمگینم کرد.

    فهمیدم برف رو وقتی مثل پر بالش میریزه دوس دارم و چون آدما رو کنار هم می شونه!

    ---

    گریه کن گریه ــــــــــ نه بر من خنده

    یاد من باش و دل غمگینم

    پاکیم دیدی و رنجم دادی ـــــــ من به چشم خودم این میبینم

    + ????? ??? ??  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386????   ???? یه دختری...  | 

    يا عليما بضری...

    اون طراوتی که از بارش برف و بارون ميگيريد،اون شوقی که بدو بدو بهم خبر ميديد..برف..برف.اون سرمايی که به گرمای آرامش بخش بخاری می کشوندتون...اون شوقی که وادارتون ميکنه آدم برفی بسازيد دماغش هويج..لبش پوست پرتقال..چشاش گردو....هيچ کدوم از اينا رو من اين پايين ندارم..از همه اينا واسه من سوز و سرماش می مونه..

    پنج شنبه شب که اينجا هوا بارونی شد،اولين بارون درست حسابی بود که اينجا اومد..صبح فردا همراه بابا رفتيم باغ دلگشا.يه جاهايی اونجا رمپ گذاشته بودن که موجب خرسندی من شد.سردم نبود اما دستم خيلی سرد بود..اونقدر بارونی که ميومد و اون سرما رو دوست داشتم که دلم نمی یومد به بابا بگم برگرديم.. وقتی که اونقدر دستم سرد شد که استخون انگشتم تير کشيد، وقتی که ميخواستم از گل يخ عکس بگيرم اما انگشت يخ زدم اجازه نداد، وقتی که گوشي زنگ خورد نتونستم دکمه انسر رو بزنم يادم افتاد به وقتی که من کلاس اول بودم زنگ اول  ديکته داشتيم اونقدر دستام سرد بود که نتونستم بنويسم معلم مامانم رو صدا زد..نفهمیدم بينشون چی رد و بدل شد که وقتی مامان دستم و رو گرمای مرده بخاری گرم ميکرد، بغض کرده بود.من بغض مامان رو فهميدم اما از اينکه ديکته نمی نوشتم لبم تا آخرين حد باز بود.. 

    شايد بتونم حالا حدس بزنم بينشون چی رد وبدل شد

    + ????? ??? ??  دوشنبه هفدهم دی 1386????   ???? یه دختری...  | 

     

    یا الله

    در زندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

    وقتهایی هست ـــــــــــــــــــــ که میشوی ـــــ یا تبدیلت میکنند به

    چیزهایی که هیچوقت نبودی ـــــــــ

    میشوی یک برگ خشک درخت که دوست داردــــــــ از سر سکوت

    صدای خش خش ات را بشنود ــــــــــ

    یا یک کرم ـــــــــــــــــــ که اصلا نمیبند و زیر قدوم محکمش له میشوی ـــــ

    به جای جلوی پات داری به چی نگاه میکنی؟

    میدانم ـــــــــــــ

    آینه به دست راه میروی ـ .

    + ????? ??? ??  شنبه یکم دی 1386????   ???? یه دختری...  | 

     

    پاک شد این هم!

    آدمها را توی کوچه ها میشود احساس کرد نه توی کتابها!

    + ????? ??? ??  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386????   ???? یه دختری...  | 

    سیستمم خرابه...۳ هفته ست......درست شد میام....
    + ????? ??? ??  دوشنبه نوزدهم آذر 1386????   ???? یه دختری...  |